تبليغاتX
دلتنگی های یک دختر شوهان
از خون من بیا بپوش ردایی.من غرق می شوم در برودت دعوت ای سرزمین من...

خدایا خیلی دلم برای روستا تنگ شده

کاش دوباره بچه میشدم برمیگشتم به اون روزا...

نوشته شده توسط زینب تارتار در ساعت 16:3 | لینک  | 

خه م بوچی له سر بون و نه بون داده گری...

قسمتی از سخنان زنده یاد شهید فرزاد کمانگر

"در مرداد ۱۳۸۵ برای پیگیری مسئله درمان بیماری برادرم که از فعالین سیاسی کردستان می باشد به تهران آمدم و دستگیر شدم. در همان روز به مکان نامعلومی انتقال داده شدم. زیرزمینی بدون هواکش، تنگ و تاریک بردند، سلولها خالی بود نه زیرانداز نه پتو و نه هیچ شی دیگری آنجا نبود. آنجا بسیار تاریک بود مرا به اتاق دیگری بردند. هنگامی که مشخصات مرا می نوشتند از قومیتم می پرسیدند و تا می گفتم <کرد> هستم بوسیله شلاق شلنگ مانندی تمام بدنم را شلاق میزدند . به خاطر مذهب نیز مورد فحاشی ، توهین و کتک کاری قرار میدادند. بخاطر موسیقی کردی که روی گوشیم موبایلم بود تا می توانستند شلاقم میزدند. دست هایم را می بستند و روی صندلی مینشاندند و به جاهای حساس بدنم … فشار وارد می کردند و لباسهایم را از تنم به طور کامل خارج می کردند و با تهدید به تجاوز جنسی با چوب و باتوم آزارم می دادند "

آری از این واژه سه حرفی همواره در طول تاریخ معاصر ایران خون چکیده است...

 

نوشته شده توسط زینب تارتار در ساعت 14:52 | لینک  | 

در آغاز روح بودیم

به زمین آمدیم جسم شدیم..

دنیا بعضی را جسم باقی گذاشت

بعضی بنده جسم شدند

برخی نیز هیچ

چنان که نه جسم را بر تافتند و نه روح

ذوب شدند در حلالیت عشق...

نوشته شده توسط زینب تارتار در ساعت 14:33 | لینک  | 


دکتر شریعتی:
دموکراسی میگوید: رفیق حرفت را خودت بزن نانت را من می خورم !
مارکسیسم میگوید: نانت را خودت بخور حرفت را من میزنم!
فاشیسم میگوید: نانت را من میخورم،حرفت را هم من میزنم،تو فقط برای من کف بزن!
اسلام حقیقی میگوید: نانت را خودت بخور،حرفت را هم خودت بزن،من برای اینم که به حق برسی!
اسلام دروغین میگوید: تو نانت را بیاور بده به ما،ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن...اما حرفی که ما میگوییم!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده توسط زینب تارتار در ساعت 12:21 | لینک  | 

دیگه می خوام درس بخونم یعنی آپ بی آپ.امشب باز دلم گرفته.امشب

بازم از اون شباس.داشتم یکی از شعرای گلسرخی رو میخوندم :

(آمد دستش به دستبند بود

از پشت میله ها عریانی دستان من ندید

اما یک لحظه در تلاطم چشمان من نگریست

چیزی نگفت

رفت

کنون اشباح از میانه هر راه می خزند

خورشید در پشت پلک های من اعدام می شود...)

نمی دونم اما همیشه  که بهمن ماه میرسید افسوس می خوردم که ای

کاش تو اون شور و عشق حضور داشتم .اما حالا نمی دونم چی باید بگم .

بهتره دیگه هیچ وقت نگم کاش من بودم.حالا همه حرفم اینه کاش من نبودم

که این روزا رو ببینم...

 

نوشته شده توسط زینب تارتار در ساعت 18:54 | لینک  | 

                       حقوق بشر از دیدگاه کوروش:  

اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم :
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد

دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد

من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،

و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند
و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند
و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .
كوروش


نوشته شده توسط زینب تارتار در ساعت 15:52 | لینک  | 

وصیت نامه کوروش کبیر:

بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد. من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم كه آزموده‌تر است كشور را سامان خواهد دادفرزندانم! من شما را از كودكی چنان پرورده‌ام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند. تو كمبوجيه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند.همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند .هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد. از كژی و ناروايی بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود. به نام خدا و نياکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد. پيكر بی‌جان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اين‌همه چيزهای نغز و زيبا می‌پرورد آميخته گردد. من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت می‌بخشد آميخته گردم. هم‌اكنون درمی يابم که جان از پيكرم می‌گسلد ... اگر از ميان شما كسی می‌خواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود. از همه پارسيان و هم‌ پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند.به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان  خود نیکی کنید.

روحش قرین رحمت ایزدی

نوشته شده توسط زینب تارتار در ساعت 19:7 | لینک  | 

گاهی دلم می گیرد

گاهی می خندم

گاهی می گریم

نمی دانم جرا همه شعر هایم با گاهی شروع می شوند.شاید اصلا من شاعر نباشم

اما سینه ام پر است از بغض

پر است از حرف

من حرف می زنم

تا چشم سخنم بگرید

تا گلوی کلماتم از بغض خالی شود

شاید اصلا من  شاعر نباشم

نمی دانم چه می خواستم بگویم من در این شعر

فقط...

نه!

نه!

من حرفی برای گفتن ندارم

شاید اصلا من شاعر نباشم...

نوشته شده توسط زینب تارتار در ساعت 21:7 | لینک  | 

این روزها از خودم هیچ توقعی ندارم

دیگر این روزها نمیتوانم باور کنم که درست می اندیشم

دیگر هیچ چیز آرامم نمیکند

این روزها دلم میخواهد سرم را بکوبم به دیوار

اما انگار دیوارها هم مرا بر نمی تابند

همه چیز به طرز نابرابری با من میجنگد

و خدا بالای همه این کشمکش ها جهانش را اداره میکند...

کاش کمی من بزرگتر بودم

یا خدا کوچکتر بود....

 

نوشته شده توسط زینب تارتار در ساعت 12:49 | لینک  | 

یا حسین

میدانم غمینی

برادر !زینبت سخن میگوید

امروز عاشورا بود

به خاک و خون کشیده شدنت را دیدم

تو حسینی که فریاد خموشت در حنجر ه ها می جوشد

و خون تو که مظلومانه  بر خاک می ریخت

من امروز شهادت را دیدم

من امروز خون خدا را دیدم

حسینی ها شهادت را دیدند

و لبان عطشان تاریخ  را با خونشان سیراب کردند که گلگونه مردانست خون ایشان.

           حسین نوری که هرگز خاموش نمی شود...

نوشته شده توسط زینب تارتار در ساعت 20:38 | لینک  |